تبليغاتX
میم نوشت

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست، دشمن است شکایت کجا بریم(سعدی)

نامه ای به یک دوست پیروز

سلام دوست عزیز- اکنون که این نامه را می خوانی من در یکی از کوپه های قطاری هستم که خودم هم مقصدش را نمی دانم. جا خوردی؟ باور کن راست می گویم! خودم هم نمی دانم مسافر کجایم! شاید علتش را در ادامه گفتم.

 در کنار من مرد میان سالی نشسته که قیافه اش خیلی شبیه «ژان رینو» است! عینکی،خیلی اتوکشیده و مودب با دستمال گردن زرشکی! یک مجله خارجی هم در دستش گرفته که بعد از کلی هجی کردن بالاخره توانستم بخوانم که نامش«لوموند» است. جایت خالی! این «لوموند» همانی است که تلوزیون زود زود اسمش را می برد! یک سرباز و یک زن و شوهر با بچه چند ماهه شان هم در کوپه هستند. این بچه بدجوری زار می زند و مادر بیچاره اش برای شیر دادن او خیلی معذب است. به هر حال...  قبل از هر چیزی باید بگویم اینکه در ابتدای نامه ام«دوست»  و خیلی مهمتر از آن "عزیز" خطابت کردم، از تشریفات مرسوم نامه نگاری است. و الا من و تو که سر خودمان نمی توانیم کلاه بگذاریم. «این روزها» نه من از تو دل خوشی دارم و نه تو از من. تصوری که تو از من داری یک مزدور آمریکایی اغتشاش گر سگ باز بی بند و بار است. شاید هم یکی از همان خس و خاشاکی که این روزها ورد زبان ها است! و تصوری هم که من از تو دارم یک فرد اقتدارگرای دیکتاتور نخبه کش با یک سری افکار طالبانیزه است! غیر از این است!؟ و صد البته که در چنین وضعی صحبت از کلماتی مثل وحدت و همدلی، حرف مفت است! وحدت با داشتن کدام اشتراک؟ همه اشتراکات من و تو اصول و فروع دینی است که جز قیمه پلوهای نذری محرم و دل ضعفه های ماه رمضان، چیزی از آن نمانده! آن چه هم که مانده به هزار تاویل و تفسیر مختلف عرضه می شود. حتی یکی از رفقا می گفت، اختلافی که بین ماها است، می تواند این عمق و استعداد را ایجاب کند که تشنه خون همدیگر باشیم! که البته من با نظر او زیاد موافق نبودم. چرا که اگر کار به خونریزی و خون آشامی بکشد، با توجه به اینکه شماها خیلی از ما پر زورتر و قوی ترید، ما باز هم شکست می خوریم! تفاوت هدف و خواسته و آرمان و ارزش هم در من و تو به اندازه تفاوت سیب درختی و سیب زمینی است! همه این تفاوت ها باعث شد من دیگر نتوانم در پیش شما بمانم. راستش دیگر نای جنگیدن برای من و دوستانم نمانده! خیلی خسته ایم! از شما پنهان نیست، از خدا چه پنهان(!) در جمع های خصوصی مان هم مرتب از زور و قدرت شماها می گفتیم... آنقدر گفتیم و گفتیم و گفتیم که بالاخره به این نتیجه رسیدیم که نمی توانیم پابه پای شما بجنگیم! این شد که تصمیم گرفتیم از جلوی چشمتان گم شویم! می دانم که زندگی بدون دشمن برای شما سخت است، ولی خوب، به ما هم حق بدهید که نتوانیم در مقابل شما بایستیم! البته همان طوری که پیشتر گفتم همه این تصورات و تفکرات محصول «این روزها»است والا قبل تر از این ما می خواستیم که... نه... بی خیال گذشته... اصلا به درک که " می خواستیم". مهم این است که «نتوانستیم».

اما یک چیزی را قبول کن... آن هم این که شرایط برای من و تو یکسان نبود. «محسن مخملباف» ، چند شب پیش داشت از «آقا غلامرضا تختی»می گفت، که وقتی با حریف روسی اش کشتی می گرفت، حتی یک بار هم "یه خم"  زانوی زخمی رقیبش را نگرفت اما شماها ... آن هم نه یکبار... نه ده بار... نه صدبار... ما به شما اعتماد کرده بودیم... به هر حال... ببخش که با این کلمات وقتت را گرفتم. خوب می دانم که این روز ها مشغول جشن و پایکوبی هستی و این کلمات می تواند آزارت بدهد ولی خوب ... مسافر بی نامه زیاد لطفی ندارد و این حرفها حتما باید زده می شد. همچنین ببخش که نامه ام بدخط است. راستش قطار، مرتب، بالا پایین می شود و دستم هی خط می خورد!

 صدای سوت قطار می آید، فکر کنم دیگر رسیدیم ایستگاه. باید پیاده شوم. نمی دانم اینجا کجاست!؟ بچه چند ماهه آن زن و شوهری که می گفتم، هنوز گریه می کند که البته اصلا مهم نیست!

 از طرف من پرچم روی شانه ات را ببوس! / با احترام - دوست بازنده ات

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:22 توسط میم |