پس از چندتا پست کوچول موچولو، فک کنم می تونم یه پست بلن تر بنویسم!... نمی تونم؟
وقتی سلطان تنها ماند!
یکی بود. یکی نبود. غیر از خدا هیش کس نبود. پشت کوه های بلند، یه جنگل سرسبز و بزرگ بود که همه حیوونا دور هم جمع شده بودند و داشتن زندگی شونو می کردن. هیشکی کاری به کار کسی نداشت. اهالی، حسابی هوای همدیگه رو داشتن. همه مهربون و با صفا بودن. هر روز صبح که آقا خروسه شروع به خوندن می کرد، همه اهالی طبق یه رسم قدیمی، زود پا می شدن و بعد این اینکه با هم ورزش می کردن و حال و احوال همدیگه رو می پرسیدن، می رفتن تو خونه آقا شیره. آقا شیره ی قصه ما که سلطان جنگل بود و همه ازش حساب می بردن، هر روز صبح، کار جنگل رو بین اهالی تقسیم می کرد و براشون حرف می زد.
یه روز صبح که همه حیوونا مثل همیشه، رفتن پیش آقا شیره تا کار و بار اون روز خودشونو بدونن، فهمیدن که دلشوره عجیبی دارن. ترس عجیبی جنگلو گرفته بود. همه ساکت بودن و منتظر بودن ببینن آقا شیره چی خواد بگه... تا اینکه آقا شیره اول یه کم تو چشمهای تک تک حیوونا خیره شد و بعد اینکه یه دور همه اهالی رو دید زد، گفت:
« اهالی جنگل! دیگه از این به بعد کاری نیست که بین تون تقسیم کنم! دیگه بسه! ناسلامتی اینجا جنگله! جنگل هم باید قانون جنگل داشته باشه! از این به بعد این جنگل مثل همه جنگل های دنیا طبق قانون خودش باید باشه! هیچ کدوم از شماها حق ندارید با هم دوست باشین! شماها برای اینکه بتونین باز هم زنده باشین و توی این جنگل زندگی کنین باید از این به بعد همدیگه رو بخورین تا بتونین زنده بمونین!!»
همه حیوونا خشکشون زده بود! اونا که سالها دوست بودن و با هم زندگی کرده بودن چطور می تونستن همدیگه رو بخورن!؟ هر کدوم از حیوونا فکری واسه این وضع کردن. بعضی ها که اصلا نمی تونستن چشم تو چشم همدیگه باشن و همدیگه رو بخورن(!) تصمیم گرفتن از جنگل برن. بعضی ها هم که نمی تونستن جنگل آبا و اجدادی شونو ترک کنن و برن، اونقدر تو خونشون تنها موندن که از غصه دق کردن. اما بعضی های دیگه که همیشه گوششون به دستور آقا شیره بود، موندن و به حرفش گوش دادن.
خلاصه... جنگل دیگه اون جنگل با صفای همیشگی نبود، هر جا که گذرت می افتاد، می دیدی چند تا از حیوونا دارن با هم می جنگن! هر جا نگاه می کردی، می دیدی خون یکی پاشیده و خشک شده.... تا اینکه یواش یواش دیگه هیچ حیوونی تو جنگل باقی نموند. آقا شیره تنهای تنها موند. خودش هم دیگه خسته شده بود. هم خسته بود هم گرسنه! اون شب، آقا شیره راه افتاد تا بلکه بتونه برای خودش یه چیزی پیدا بکنه و بخوره و زنده بمونه... همین طور که داشت این ور و اون ور سرک می کشید، یه دفعه چشمش افتاد به آقا خروسه که با پر و بال خونین و مالین، رو پشت بوم خونه اش نشسته و منتظر تا صبح بشه و شروع کنه به خوندن... آقا خروسه وقتی آقا شیره رو دید گفت: «سلام آقا شیره... می بینه با جنگلمون چیکار کردی؟ دیگه هیشکی نیس که به حرفات گوش کنه! تنهای تنها موندی! آخه الهی مرده شور ریختتو ببره، این چه گندی بود زدی به جنگلمون که همه به خون هم تشنه شدن؟ می دونم که الانم می خوای منو بخوری! ولی اگه منو بخوری، کی از فردا اومدن صبح و خبر میده؟»
اما آقا شیره که خیلی گرسنه و خسته بود و گوشش به این حرفها بدهکار نبود، نتونست جلوی خودشو بگیره و آقا خروسه رو خورد!
آقا شیره که دیگه گرسنه اش نبود، منتظر بود تا صبح بشه و باز هم سلطان جنگل باشه. اما اون شب دیگه صبح نشد و آقا شیره تا آخر عمر تو یه جنگل بزرگ و تاریک تنها موند.
